تبليغاتX
صداي سفيد

صداي سفيد

منو اگه یادت رفتم , چیزی نمیشه


پیش می آد دیگه !

همه ما خیلی وقتا می دونیم کاری که می کنیم اشتباهه ولی باز ادامه می دیم

ولی من عوض کردم همه چیو

خودمو زندگیمو ...

من با خانوادم که میرن سالها × کیلومتر ها از من فاصله داشته باشن خیلی فاصله دارم

با خودم قرن ها

و می خوام با تو دنیا دنیا فاصله داشته باشم

دلم واست تنگ می شه ... وبلاگ خوبی بودی


دوره هم خوشحال باشید ;)

+ نوشته شده در  جمعه 1388/10/25ساعت 11:36 AM  توسط بك 

بهت از سرما سوزاننده تر است


میخ کوب شدم .

احساس می کردم خون توی مغزم لخته شده.

مردم بی اعتنا مثل همیشه پول رو می ذاشتن  کنار ترازو و می رفتن

و مثل همیشه میگفتن

_ آخی طفلی !

_ آخی بمیرم !

.

.

.

ولی هیچ کس به جمله ای که سرمشق خودش کرده بود توجهی نمی کرد.

پاهای سنگینم رو به زور تکون دادم و مثل همه بچه چمباتمه زده کنار خیابونو پشت سرم

جاگذاشتم.



       شما فقط کفتار هایی هستید که ترحم می کنید و خون مرا می مکید




***

پ. ن :

چشم هایش که بوی دروغ می دهند را باور نداشتی.

اما تو باز دنباله نقطه ای بودی که می خواهد آخر حرف هایش بگذارد !

آی آدم هایی که آدمیت را یدک می کشید

لطفا بس کنید...


به قول کاغذ هایی که خاکستر شدند :

آری ! سکوت بلندترین فریادهاست . اما گوشم دیگر توان شنیدن فریادهایت را ندارد.

کمی با من حرف بزن ...


+ نوشته شده در  شنبه 1388/10/05ساعت 5:13 PM  توسط بك  | 

سجاده ات را چند بار شستی تا آب کشیده شود؟

آخرین باری که رفتم بالا سرش باز چشم هام اندازه نعلبکی شد. عرق سرد بدنمو نوازش کرد. چاقو تو دستم بازی در آورد و افتاد . و باز هم مثل همیشه با افتادن چاقو و صدای تقه اش رو زمین از جا پرید و گفت :

_دزد... امیر کمک... دزد اومده...

 و من هم مثل همیشه همون جواب همیشگی و تحویلش دادم.

_چیزی نیست. منم . واست آب آوردم.

اذان گفتن. مثل بچه گی هام. اذان صبح. موذن محله و بعد از اون صدای بابا که بلند تر از موذن محل باز هم اذان می گفت . ما بچه هام پشتش نماز می خوندیم . مجید که خواب بود. احمدم که شلوارش داشت از پاش می افتاد. انقدر حال نداشت که شلوارشو بکشه بالا. فقط خم و راست می شد.

بعدشم هممون عین جنازه , همون جا , تو صف نمازمون پشت بابا , روی زمین می افتادیم. خواب! اونم چه خوابی !

از اتاق بابا اومدم بیرون. می خواستم بخوابم. باز نتونستم. بی عرضه. کاری نداره که. ولش کن بابا. می خوام بخوابم .

 

                                                                          ***

 

خاکش نم داره. سرده. سردتر از دست بابا. تاریکی با اون چشای وحشتناکش می خواد منو ببلعه. موهای تنم سیخ شده. از دور صدای  قرآن خوندن می آد.

هرچی صدا می زنم کسی جواب نمی ده. داد میزنم. فریاد می کشم , مجید؟ احمد؟ تورو ارواح خاکه مامان , یکی منو بیاره بیرون!

احساس می کنم ترس دستای کبره بستشو قفل کرده دور گلوم. فشار میده. جیغ می کشم. عین دخترا ! صورت بابا اون بالا ظاهر میشه . صورتش با من نیم متر فاصله داره ولی صداش انگار از ته چاه در می آد. داره قرآن می خونه . با کریه ترین لبخند روی صورتش. بلند می شه و وایمیسته و بیل خاک رو می پاشه روی صورتم. روی چشمای گشاد شدم. روی من. روی ترسم. روی سوسکا. روی تاریکی.

جیغ می کشمو می شینم روی تختم. بدنم خیسه خیسه. زبونم چسبیده به سقف دهنم. نفس نفس می زنم و صحنه ها عین یه فیلم کوتاه هی تکرار می شن.

یاد بچه گی هام افتادم که بابا به زور می خوابوندمون توی قبرای خالی بهشت زهرا. می شست بالا سرمون قرآن می خوند. ماها هرچقدر گریه می کردیم فایده نداشت. می گفت یاده شب اول قبر بیوفتید. توبه کنید. نماز اول وقت بخونید. توبه کنید ! توبه !

ماها انگار اسم نداشتیم. به ما می گفت آهای از خدا بی خبرا ! بعدشم دستور پشت دستور ! آب بیار. مشت مال بده. برو گمشو پی درست.

وای خدا نمی خوام یادم بیاد! ازت متنفرم بابا !

تنفر ... چند بخشه؟ ت...ن...فر... 3 بخشه. 3 تیکت می کنم.

 

                                                                        ***

 

_امیر... امیر... بابا... زنگ بزن اورژانس. د. بدو دیگه. با توم امیر !

_ ببخشید 115؟ می شه یه ماشین بفرستین؟ مریض اورژانسی داریم.

_چی گفت امیر؟

_5 دقیقه دیگه می آد.

 

                                                                        ***

 

می بینی منو؟ امیرما ! خیلی نامردی. بی مرام تو واسه مامان سیاه نپوشیدی. می گفتی مکروهه. منم دلم می خواست الان قرمز بپوشم بیام اینجا برقصم. ولی نمک به حروم نیستم. سیاه پوشیدم.

چقدر دلم می خواست من اکسیژنو ازت بدزدم. ولی جناب ازرائیل پیش دستی کرد. هر چند ! چندشم می شد بهت دست بزنم. بهتر شد !

دیروز اون سجاده ای رو که که تمام عمرت آبکشیدی رو انداختم دور. حالمو بهم می زد. یاده تو می افتادم. یاده حرفات. یاده کارات. که می شستی جای خدا. تسبیحو تو دستت می چرخوندی و می گفتی فلان کارو بکنید. فلان کارو نکنید. گناه داره. ثواب داره. بهشت زوری! دین زوری! خدا زوری!

انقدر دلم می خواد ببینم تو که یه عمر خدا خدا کردی , ما رو جزوندی اون دنیات چه جوریه.

انداختنت تو بهشت؟! فک نکنم.

دیروز یه زن ترگل ورگل اومده بود دم خونه . همونی کی می گفتی می آد خونه رو جمع و جور می کنه. خر که نیستیم ما ! دیگه می فهمیم فرق کارگر رو با ... استغفرا...

می گفت اومده حساب کتاب. حتما فک کرده از قبل تو یه چیزم به اون میرسه ! منم گفتم برو گمشو تا نزدم لهت کنم.

کاریم ندارم خدارو خوش می آد یا نه !

الان انداختنت تو اون اتاقه که 23 سال مارو باهاش می ترسوندی؟

همونی که قرمز و مشکیه ! آتیش داره ! آب جوش داره !

جهنم و می گم ها ! یادته؟!

من ازت نمی گزرم. می خوام ببینم خدا حالتو جا می آره یا نه!! خدا که دست نداره ! داره؟ کاش 2 تا بخوابونه تو صورتت ببینی چه مزه ای می ده.

من که ازت نمی گزرم. خوش بگذره.


***


پ.ن : همه در سطح غرق شدن , همه ( ! )

پ.ن . که نه , دور هم نوشت : دیگه مهم نیست در مورد عقایدم با کسی صحبت کنم , کسی حرف مو قبول می کنه یا نمی کنه دیگه برام مهم نیست . حقیقت عوض نمی شه.
فقط می دونم فاصله ای که با واقعیت داره خیلی ِ .

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/08/24ساعت 5:35 PM  توسط بك  | 

بعضی وقت ها آنقدر نمی دانم که نمی دانم ندانستن خوب است

و آه می کشم.

و بعضی اوقات آنقدر می دانم که می دانم پایان کار

شروع تکراره تکراریه خورشید است .


***

دقت کردین ؛ کلاه برداشتن و کلاه گذاشتن 2 معنای متفاوت دارن

ولی یه چیزو تداعی می کنن.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/07/21ساعت 5:17 PM  توسط بك  | 

   


                     نا بینا ترین بینا , تویی !





+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/07/07ساعت 4:18 PM  توسط بك  | 

سکوت ... شاید... و شاید گاهی... جذاب باشد

اینکه گذشتتو کم رنگ کنی و دوباره شروع کنی ؛ شایدم زیاد سخت نباشه .

من می خوام دوباره شروع کنم.

از همین پاییز که دستاتو تو هم قفل می کنه.

زبونتو بند می آره.

و احساسه خوشایندی رو که لازم داری و بهت می ده.

+ نوشته شده در  جمعه 1388/07/03ساعت 11:33 AM  توسط بك 

خاک سرد تر است یا خانه ؟

آخرش من نفهمیدم مادرت آمرزیده بود یا پدرت!

باید خفت کدومو چسبید. اصن می شه خفت اونا رو چسبید یا نه!

وقتی که بودی ما که نفهمیدیم. نه که نفهمیم.کودن که نیستیم. احساست نکردیم. تا بودی همین بود. یه قسمت از دیوار بودی که بوی گندت خفمون می کرد.

مامان از صب تا شب جون می کند تا تو بوی گند بدی. منو ساحلم بضی وقتا تو جون کندن مامان سهیم می شدیم.

هیچ وقت یادم نمی ره! یه روز که با مامان از خونه اون خانم پول داره , همونی و می گم که دسشوییشون تو خونس , نه مث ما تو حیاط, ملتفتی؟!

اومدیم دیدم نیستی. اونقدر خوشحال شدم که نگو. آخه بوت خیلی بد بود.

تا یه هفته نیومدی. ولی من روز دوم یادم رفت که تو جز دیوار لخت خونه بودی! به دیوار نگاه می کردم عین یه ماه پیش. عین یه سال پیش. بدون هیچ تغییری .

سره یه هفته که برگشتی بوت یاداوری کرد نه , انگار دیوار امروز با دیواره 2 ,3 روز پیش یه فرقایی داره!

اون پنج شنبه ای که مردی , من که نفهمیدم مامان چرا اون همه گریه می کرد. هی خودشو می زد. گیسشو می کشید. داد می زد . می گفت دیدی بد بخت شدم! حالا چی کار کنم؟

اما من نشستم کنار مامان . دنبال ردپای بد بختی بودم.

عین جغد فقط توجه می کردم. یه ساعت توجه. دو ساعت توجه . نخیر. تغییری نکردیم که. مامان زندس. ساحلم همین طور. منم هنوز دسشویی می رفتم. پس یعنی منم زنده بودم!

همون گلیم همیشگی پهن بود کف اتاق. همون تاقچه که سال تا سال گردگیری نمیشه. هومن دیوارا!

تا فرداییش هی تو فکر فکر بودم که یه سری آدم با صفا منو از حیرونی بیرون کشیدن.

تازه فهمیدم نخیر. بدبختی رد پا نداره. مث تو !

فقط یه دفه سرو کلش پیدا می شه . بازم مث تو !

راستشو بگو ! این تن بمیره ! جونه فرهاد !

اسمت به جا وحید بدبختی نبوده؟!

بگذریم. مامان یه هفته خوابید تو خونه. یه هو! شمسی خانم می گه مامان , زنتو می گم ها ! کلیه شو فروخته.

طلاهای خودشو ساحلم فروخته . منم محض همدردی عکسای آمیتاپاچاممو فروختم. اسمشو درس گفتم؟ همون بازیگر هندیه ! بی خیال.

ما همه زندگیمونو فروختیم تا زندگی کنیم. شمسی خانوم گف. خودم شنیدم به اکرم خانوم می گف.

حالا خودمونیم دستت از قبل شیکسته بود که نمک نداش؟

البته مامان می گه نمک نداشت . من تاحالا تو دستتو نیگا نکردم.

موی مامانو که سفید کردی. دیگه کسی نمیآد مامان باهاش عروس شه !

 کردیش یه زن نصفه. آخه دیگه کلیه نداره که ! یه زن با 2  تا بچه و یه اتاق خالی . یه اتاق که خدارو شکر دیگه بوی وافور نمیده .

با همه این چیزا یه چیزو به من ثابت کردی ! که قدیمیا دوروغ می گن. کجای خاک مرده سرده؟

خیلیم گرمه.

ما تازه وجود تو رو بده مرگت فهمیدیم. مامان می گه ,  اسم اون سایه تو خالی که بالا سرمون بود بابا بود.

البته من که ندیدم سایه داشته باشی. تو فقط استخون داشتی.

مگه نمردی؟ ما گرمیم نمی فهمیم یا تو ؟!

بوی وافور نمی آد. ولی بوی تو هنوز میآد. بوی بد بختی.

مواد فروشا که هر روز می ان دم خونه

می گن طلب داریم از حاج وحید!

بلا! ما که نفهمیدیم کی مارو قال گذاشتی رفتی مکه !

به هر حال !

آهای ! سایه ! بدبختی ! وحید ! بوی گند! چی صدات کنم؟ بیدار بودی؟ شنیدی؟


_ فرهاد جان شستی قبر بابارو؟ بیا بریم عزیز جان بیا بریم


                                                       ***

پ. ن . بی ربط : احساسی که چند وقته بهم دست داده فوق العاده بده

احساس می کنم قاشق قاشق دارم خالی می شم !...!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/06/10ساعت 0:15 AM  توسط بك  | 

بعضی ها مرگ پرستند و بعضی بت پرست. بتی به نام خدا


ومن شمع پرست هستم

با جرقه ای متولد می شود و اندک زمانی نور می تاباند. دود ها می رقصند و می رقصند تا به ابد بپیوندند.

و من تمام مدت چهار زانو می نشستم . و دست به زیر چانه می زدم. در ذهن برای دود و بوی فنا سجده می کردم و در چشم هایم جز گرمی تاریکی ، نور شمع سو سو می زد.

شمع زمانی که ساختن تابوتش به اتمام رسید در آن آرام گرفت و منه شمع پرست به مناسبت نابودی خداونگار خویش ذبح شدم و پیکرم ساقی شد تا قطره قطره پیک هایتان را سیراب کند.

جسد سفید شده من دیگر نه تابوتی دارد و نه آرامگهی. از برای عبرت دیگران که امثال منند و کافر خطاب می شوند در میدان اصلی شهر آویزان شدم. معلق.

و هیچ گاه در چشمان من خیره نمی شدید تا اندک تجلی خواندگارم را نظاره کنید.

 در تاریخ هیچ زمانی را به من اختصاص نخواهید داد. حتی در پاورقی ها.

آیندگان نخواهند گفت روزی بود روزگاری...

خواهند گفت : روزی بود که در روزگار جایی نداشت و آن سالروز مرگ شمع پرست است.

ردپایی از من نخواهد ماند بر صفحات خاک گرفته خاطراتتان.

و اندیشه پرستان را هیچ گاه نخواهید شناخت. که نمادینه خداونگارشان را ستایش می کردند.

تفکر را با جرقه ای می پروراندند و به ابد پیوند می زدند.

اندیشه را هیچ می پندارید و بت را همه چیز .

اندیشه پرستان تولد تفکر را در زیر زمین های نمناک مشاهده می کنند و شما تولد حماقت را درون اتاق هایی مجلل.

اندیشه پرستان با چشمانی باز پرستش کنندگان حماقت را نظاره می کنند .

ابلهان  بت را با چشمانی نیمه بسته باور می کنند و با لبخند سر به سجده می سایند

شما آنچه می پندارید خداست پوچ است و خدا نهایت.

اندیشه پلی است بسیار لغزنده که به مرکز نهایت راه دارد و از پرتگاهی می گذرد به نام

کوته نظری


+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/05/01ساعت 5:26 PM  توسط بك  | 

من با سایه های مغزم اجرای رقص تانگو دارم ؛ بدون پرداخت عوارض تماشا کنید


زمانی فرا خواهد رسید که از میان رد پایم درختان حماقت خواهند رویید

و من همانند کودکی, از درختان بالا خواهم رفت تا بالا ترین شاخه

و از ارتفاعی به بلندای تاریکی سقوط خواهم کرد

و با لبخندی مضحک و با چشمانی بسته احساس چتر بازان را به جای اکسیژن خواهم بلیید

و با ریه هایی پژمده و در هم گره خورده

و با مغزی متلاشی بر روی آسفالت هایی که ریشه در آسمانی خاک گرفته دارند

شکوه مرگ را نظاره خواهم کرد




+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/04/17ساعت 0:56 AM  توسط بك  | 

Michael Jackson dead

الان 6 ساعته مایکل جکسون داره به جناب ازرایئل رقصیدن یاد میده

آدم با صفایی بود

+ نوشته شده در  جمعه 1388/04/05ساعت 6:54 PM  توسط بك