تبليغاتX
صداي سفيد






















Blog | Profile | Archive | Email | Design by | Name Of Posts


صداي سفيد

بعضی وقت ها آنقدر نمی دانم که نمی دانم ندانستن خوب است

و آه می کشم.

و بعضی اوقات آنقدر می دانم که می دانم پایان کار

شروع تکراره تکراریه خورشید است .


***

دقت کردین ؛ کلاه برداشتن و کلاه گذاشتن 2 معنای متفاوت دارن

ولی یه چیزو تداعی می کنن.

+نوشته شده در سه شنبه 1388/07/21ساعت5:17 PMتوسط بك | |

   


                     نا بینا ترین بینا , تویی !





+نوشته شده در سه شنبه 1388/07/07ساعت4:18 PMتوسط بك | |

اینکه گذشتتو کم رنگ کنی و دوباره شروع کنی ؛ شایدم زیاد سخت نباشه .

من می خوام دوباره شروع کنم.

از همین پاییز که دستاتو تو هم قفل می کنه.

زبونتو بند می آره.

و احساسه خوشایندی رو که لازم داری و بهت می ده.

+نوشته شده در جمعه 1388/07/03ساعت11:33 AMتوسط بك |

آخرش من نفهمیدم مادرت آمرزیده بود یا پدرت!

باید خفت کدومو چسبید. اصن می شه خفت اونا رو چسبید یا نه!

وقتی که بودی ما که نفهمیدیم. نه که نفهمیم.کودن که نیستیم. احساست نکردیم. تا بودی همین بود. یه قسمت از دیوار بودی که بوی گندت خفمون می کرد.

مامان از صب تا شب جون می کند تا تو بوی گند بدی. منو ساحلم بضی وقتا تو جون کندن مامان سهیم می شدیم.

هیچ وقت یادم نمی ره! یه روز که با مامان از خونه اون خانم پول داره , همونی و می گم که دسشوییشون تو خونس , نه مث ما تو حیاط, ملتفتی؟!

اومدیم دیدم نیستی. اونقدر خوشحال شدم که نگو. آخه بوت خیلی بد بود.

تا یه هفته نیومدی. ولی من روز دوم یادم رفت که تو جز دیوار لخت خونه بودی! به دیوار نگاه می کردم عین یه ماه پیش. عین یه سال پیش. بدون هیچ تغییری .

سره یه هفته که برگشتی بوت یاداوری کرد نه , انگار دیوار امروز با دیواره 2 ,3 روز پیش یه فرقایی داره!

اون پنج شنبه ای که مردی , من که نفهمیدم مامان چرا اون همه گریه می کرد. هی خودشو می زد. گیسشو می کشید. داد می زد . می گفت دیدی بد بخت شدم! حالا چی کار کنم؟

اما من نشستم کنار مامان . دنبال ردپای بد بختی بودم.

عین جغد فقط توجه می کردم. یه ساعت توجه. دو ساعت توجه . نخیر. تغییری نکردیم که. مامان زندس. ساحلم همین طور. منم هنوز دسشویی می رفتم. پس یعنی منم زنده بودم!

همون گلیم همیشگی پهن بود کف اتاق. همون تاقچه که سال تا سال گردگیری نمیشه. هومن دیوارا!

تا فرداییش هی تو فکر فکر بودم که یه سری آدم با صفا منو از حیرونی بیرون کشیدن.

تازه فهمیدم نخیر. بدبختی رد پا نداره. مث تو !

فقط یه دفه سرو کلش پیدا می شه . بازم مث تو !

راستشو بگو ! این تن بمیره ! جونه فرهاد !

اسمت به جا وحید بدبختی نبوده؟!

بگذریم. مامان یه هفته خوابید تو خونه. یه هو! شمسی خانم می گه مامان , زنتو می گم ها ! کلیه شو فروخته.

طلاهای خودشو ساحلم فروخته . منم محض همدردی عکسای آمیتاپاچاممو فروختم. اسمشو درس گفتم؟ همون بازیگر هندیه ! بی خیال.

ما همه زندگیمونو فروختیم تا زندگی کنیم. شمسی خانوم گف. خودم شنیدم به اکرم خانوم می گف.

حالا خودمونیم دستت از قبل شیکسته بود که نمک نداش؟

البته مامان می گه نمک نداشت . من تاحالا تو دستتو نیگا نکردم.

موی مامانو که سفید کردی. دیگه کسی نمیآد مامان باهاش عروس شه !

 کردیش یه زن نصفه. آخه دیگه کلیه نداره که ! یه زن با 2  تا بچه و یه اتاق خالی . یه اتاق که خدارو شکر دیگه بوی وافور نمیده .

با همه این چیزا یه چیزو به من ثابت کردی ! که قدیمیا دوروغ می گن. کجای خاک مرده سرده؟

خیلیم گرمه.

ما تازه وجود تو رو بده مرگت فهمیدیم. مامان می گه ,  اسم اون سایه تو خالی که بالا سرمون بود بابا بود.

البته من که ندیدم سایه داشته باشی. تو فقط استخون داشتی.

مگه نمردی؟ ما گرمیم نمی فهمیم یا تو ؟!

بوی وافور نمی آد. ولی بوی تو هنوز میآد. بوی بد بختی.

مواد فروشا که هر روز می ان دم خونه

می گن طلب داریم از حاج وحید!

بلا! ما که نفهمیدیم کی مارو قال گذاشتی رفتی مکه !

به هر حال !

آهای ! سایه ! بدبختی ! وحید ! بوی گند! چی صدات کنم؟ بیدار بودی؟ شنیدی؟


_ فرهاد جان شستی قبر بابارو؟ بیا بریم عزیز جان بیا بریم


                                                       ***

پ. ن . بی ربط : احساسی که چند وقته بهم دست داده فوق العاده بده

احساس می کنم قاشق قاشق دارم خالی می شم !...!

+نوشته شده در سه شنبه 1388/06/10ساعت0:15 AMتوسط بك | |


ومن شمع پرست هستم

با جرقه ای متولد می شود و اندک زمانی نور می تاباند. دود ها می رقصند و می رقصند تا به ابد بپیوندند.

و من تمام مدت چهار زانو می نشستم . و دست به زیر چانه می زدم. در ذهن برای دود و بوی فنا سجده می کردم و در چشم هایم جز گرمی تاریکی ، نور شمع سو سو می زد.

شمع زمانی که ساختن تابوتش به اتمام رسید در آن آرام گرفت و منه شمع پرست به مناسبت نابودی خداونگار خویش ذبح شدم و پیکرم ساقی شد تا قطره قطره پیک هایتان را سیراب کند.

جسد سفید شده من دیگر نه تابوتی دارد و نه آرامگهی. از برای عبرت دیگران که امثال منند و کافر خطاب می شوند در میدان اصلی شهر آویزان شدم. معلق.

و هیچ گاه در چشمان من خیره نمی شدید تا اندک تجلی خواندگارم را نظاره کنید.

 در تاریخ هیچ زمانی را به من اختصاص نخواهید داد. حتی در پاورقی ها.

آیندگان نخواهند گفت روزی بود روزگاری...

خواهند گفت : روزی بود که در روزگار جایی نداشت و آن سالروز مرگ شمع پرست است.

ردپایی از من نخواهد ماند بر صفحات خاک گرفته خاطراتتان.

و اندیشه پرستان را هیچ گاه نخواهید شناخت. که نمادینه خداونگارشان را ستایش می کردند.

تفکر را با جرقه ای می پروراندند و به ابد پیوند می زدند.

اندیشه را هیچ می پندارید و بت را همه چیز .

اندیشه پرستان تولد تفکر را در زیر زمین های نمناک مشاهده می کنند و شما تولد حماقت را درون اتاق هایی مجلل.

اندیشه پرستان با چشمانی باز پرستش کنندگان حماقت را نظاره می کنند .

ابلهان  بت را با چشمانی نیمه بسته باور می کنند و با لبخند سر به سجده می سایند

شما آنچه می پندارید خداست پوچ است و خدا نهایت.

اندیشه پلی است بسیار لغزنده که به مرکز نهایت راه دارد و از پرتگاهی می گذرد به نام

کوته نظری


+نوشته شده در پنجشنبه 1388/05/01ساعت5:26 PMتوسط بك | |


زمانی فرا خواهد رسید که از میان رد پایم درختان حماقت خواهند رویید

و من همانند کودکی, از درختان بالا خواهم رفت تا بالا ترین شاخه

و از ارتفاعی به بلندای تاریکی سقوط خواهم کرد

و با لبخندی مضحک و با چشمانی بسته احساس چتر بازان را به جای اکسیژن خواهم بلیید

و با ریه هایی پژمده و در هم گره خورده

و با مغزی متلاشی بر روی آسفالت هایی که ریشه در آسمانی خاک گرفته دارند

شکوه مرگ را نظاره خواهم کرد




+نوشته شده در چهارشنبه 1388/04/17ساعت0:56 AMتوسط بك | |

الان 6 ساعته مایکل جکسون داره به جناب ازرایئل رقصیدن یاد میده

آدم با صفایی بود

+نوشته شده در جمعه 1388/04/05ساعت6:54 PMتوسط بك |

دیگه کم مونده به خود انزجاری ام برسم

دیگه حتی با روشن فکرای اطرافمم حال نمی کنم

نمی دونم کی می خوان سیگاراشونو خاموش کنن

پیپ نکشن

با کلامات بازی نکنن

یا دخترای اطرافم حداقل یکم دست از پسر بازی ور دارن

خاله زنک بازی  و بزک دوزکو بزارن کنار

یا پسرا ...

انسانیت شاید

دلم واسه گپ دوستانه با یه آدم لک زده




+نوشته شده در سه شنبه 1388/04/02ساعت6:25 PMتوسط بك | |

khobie in roza ine ke soje kam nis

albate nemiarze axetoo haroome bazi az in 3 range haye lompan koni

man ke beshakhse tarjih midam age mikhan az kafe pa daram bezanan

ba ye tanabe sabz bashe

ta ba ye tanabe sefido sabzo ghermez



+نوشته شده در یکشنبه 1388/03/17ساعت2:4 PMتوسط بك | |

بدون استرس. روي تخت سفيد دراز كشيدم وپا م رو باز كردم.
اتاق يكدست سفيد بود. زن دستكش بدست از در اومد تو.دستكش سفيد بلند. با يه پيراهن پرستاري. بالاي زانو. آستين كوتاه. بدون كفش روي اون زمين سرد؟!! با اون آرايش تندش حال آدمو بهم مي زد. دست هاش به سمت بالا از آرنج خم شده بود. درو با پا و با صداي بلند بست. كريه ترين لبخندي رو كه مي تونست تحويلم داد.
سكوت تبديل به جيغ و فرياد شد و ديوار ها قرمز. كارش 2 ساعته تموم شد. از شدت ضعف و خستگي نمي تونستم از جام بلند شم. دستكش يكدست قرمز شده اش رو توي سطل آشغال انداخت و با نگاه سردش من رو از اتاق بيرون انداخت.
بيرون اتاق روي صندلي انتظار يه پيرمرد نشسته بود. بوي ترسش فضاي راه رو ؛ رو پر كرده بود. چشم هاش گشاد شده بود و مردمكش به حالت علامت سوال داشت تو مردمك چشم من دنبال جواب مي گشت.
جدا جرئت مي خواد سقط كردن. دل كندن از خودت خيلي سخته. سقط خودت. اينكه دوباره  سعي كني و خودت رو بسازي ...



***

پ.ن. بي ربط: اين منم كي ا؟



+نوشته شده در دوشنبه 1388/01/24ساعت11:44 PMتوسط بك | |